Second Self 2

This is the Second version of my “Second Self”, sometimes this is the same, sometimes this is a little bit different

لطفا بزش را بکش

این روزها وبلاگستان حالش بد است. عین خود ایران پر از کینه و تنش است. هر دری را باز می کنی کسی دارد به کس دیگری می تازد و از هستی  ساقطش می کند. جان کلام این است : وجود نداشته باش ! برو بمیر! نفس نکش. هر کسی که می سازد و جلو می رود چند نفری جلوتر به سرعت برایش چاهی می کنند تا با سر سقوط کند.

داستان ها فراوان است. همه ما از این داستانها زیاد داریم. امروز داستانی را می خواهم بگویم که شاید کمی هم عصبانی کننده باشد. اما این هم به قول معروف حکایت ماست. تنها کمی کلاه تان را قاضی کنید و فکر کنید.
دو سه سال بعد از انقلاب بود که در پاریس هنرمندی را دیدم پاک باخته و در به در. بعد از انقلاب به علت انواع و اقسام تهمت ها و توهین ها از ایران گریخته بود ومدتی بود که آواره و سردرگم در پاریس می چرخید و کاسه چکنم به دست گرفته بود. من که در آن زمان غرق در شور و شر انقلاب بودم و نفس کشیدنم انگار با ریتم انقلاب یکی شده بود کاملا چشم بر حاشیه ای شدن و حذف تقریبا کامل هنرمندانی که آن ها را جرثومه های فساد می نامیدند بسته بودم و فکر می کردم “حقشان بود”. بنابراین در برابر این هنرمند پاک باخته که قرار گرفتم با نگاه و لبخندی تحقیر آمیز از وی استقبال کردم. در شور و شر داستان های انقلاب او داستانی (به اصطلاح جکی) تعریف کرد که احساس بدی به همه ما دست داد و من بدنم لرزید و به شدت به وی حمله کردم که چگونه جرئت می کنید چنین هجویاتی بگویید؟! ما ایرانی ها بهترین آدم های دنیا هستیم. این داستان را شما از روی بغض و کینه ای که به انقلاب دارید می گویید. او لبخندی تحویلم داد و گفت صبر کن کم کم خواهی فهمید. و حالا دارم هر روز بیشتر می بینم که حق با او بود. داستانش چنین بود:
روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت
مدتها رفت و رفت… تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه ! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش !

عصبانی شدید؟! عیبی ندارد آرام بگیرید و کمی فکر کنید و بگویید مگر غیر از این است؟ (البته در مثل مناقشه نیست و مسلما شامل همه نمی شود اما این هم یک خصوصیت فرهنگی – اجتماعی است که در بین ما کم نیست). اگر این قصه را مو شکافی کنید و نشانه های آنرا به روز کنید درک روزمره آن چندان سخت نیست و مطمئنا هر کدام ما صد داستان از این دست داریم. برای مثال تا به حال چند بار دیده اید که همین دوستان و همکاران تان برای این که خودشان را بالا بکشند پای مبارکشان را بر سر شما و یا دیگری می گذارند و با خیال راحت بر سر شما و یا دیگری می ایستند تا از پله ای بالاتر روند؟ شکست شما موفقیت اوست. اما پرخطر ترین و سخت ترین راه در ایران موفقیتی است که شخص با عرق جبین و کد یمین به دست آورده باشد. آن وقت احتمال اینکه وی را به شدت هول دهند تا به زمین گرم بخورد زیاد است. تا کی توان بلند شدن پیدا کند. اغلب یا تهمتی است و افترایی و یا پرونده سازی است و اخراجی و یا ابداع داستان های ناموسی که این روزها صد البته فیلم و عکس هم چاشنی این ادعاهاست و البته دوستان خدای تکنولوژی هم از تمام استعداد خداداد خود استفاده می کنند. بنابراین تنها انتظار شرمندگی و خود- حذفی کامل می ماند. بسیاری از ما (به خصوص زنان مستقل) شاید این زمین خوردن ها را تجربه کرده باشیم. هر کس به شکلی و به درجه ای. برای این زنان همیشه یک نفر بوده که قصد کشتن بزشان را داشته باشد.

این روزها اگر سفری در وبلاگستان کنید خواهید دید که چه “بزکشی” غریبی راه افتاده است. خیلی ها کمر به حذف یکدیگر بسته اند و با تمام سرعت در حال کندن چاه و به قتل رساندن بزهای بی نوا هستند. یکی از داستانهایی که باز از سرگرفته شده است و با علاقه تمام به آن با ذکر جزئیات پرداخته می شود، داستان تکراری “زهرا” است که این روزها به علت موفقیت نمایشگاهش فغان و فریاد برخی از دوستان را در آورده که چطور ممکن است که دختری که روزی هنرمندی موفق بود و این چنین نابود شد ؛ ما خود شاهد این “اسیدپاشی اجتماعی” بودیم و دیدیم چگونه او را نابود کردند و خودمان با کنجکاوی نشستیم تا زوال و غرق شدن او را با لذت ببینیم. اما چگونه است که امروز دوباره ایستاده است و سری از سرها در آورده. نه در حیطه ای که ما او را نابود کنیم، بلکه در زمینه ای دیگر برای مثال در حیطه عکس و یا ویدئو کلیپ با کمال قدرت ایستاده تا برای خود حیثیت جدیدی تدارک ببیند و نشان دهد که زهرای واقعی کیست. تا به همه نشان دهد که راه دیگری نیز وجود دارد که بلند شوی و دیگر قربانی نباشی.
برخی از دوستان وبلاگ نویس ما تقریبا چنین ادعا می کنند که چنین فیلمی را زهرا خودش تهیه کرده و از آن میلیاردها به جیب زده تنها به عشق معروفیت و شهرت و پول. این دوستان عزیز ما هر چند بعضا ادعا می کنند که در ایران بسر می برند ولی در شرایط فعلی یادشان رفته که در جمهوری اسلامی بسیاری از زنان را برای خاطر چهار تار مویشان چندین روز از زندگی می اندازند اما نمی دانم چرا فکرشان به این نمی رسد که باید زنی دیوانه زنجیری باشد تا در ایران چنین بر سر خود آورد که اگر جان سالم از دولت و قضاوت او به در برد مطمئنا از قضاوت خانواده و در و همسایه و مردم عزیز همیشه در صحنه جان سالم به در نمی برد. دوستان ما فریاد بر می آورند آهای زهرا پس شرم و خجالت تو کجاست. چرا در زمین فرو نمی روی ؟ همین قدر که اجازه داده ایم به تو نفس بکشی باید تا آخر عمر ممنون ما باشی اما مبادا ادعای زندگی کردن داشته باشی.
اما دوستان داستانها دارد کمی تغییر می کند. می دانید داریم در قرنی زندگی می کنیم که نه زهرا و تمام زنانی که مورد اسیدپاشی و سنگسارهای مختلف روانی و اجتماعی قرار می گیریند، بلکه حتی رئیس جمهور جدید و قدیم و پلیس انتظامی و دولت و ملت هیچ کدام دیگر در امنیت کامل به سر نمی برد. دوربین ها در همه جا ما را نگاه می کنند و کرده و ناکرده ما را ثبت و به صفحات یوتیوب و وبلاگها می سپارند. هیچ جوری هم نمی توانید جلویش را بگیرید. برای مردان جامعه ما تا به حال انواع افشاگریها بسیار ساده بوده و به آن کمتر وقعی گذاشتند و به سادگی از دوربین های همراه گذر کردند. چه عرف جامعه به آنها هر حقی را می دهد. حتی اگر گاهی هم به آقای خاتمی برای دست دادن با خانم های ایتالیائی بتازد. اما وای بر زنان جامعه. وای بر زنی که داستانی از وی به درست و یا غلط علنی شود. آن زمان است که دیگر بخششی در کار نخواهد بود و آن زن باید از جامعه و حتی کل زندگی حذف شود. (حداقل سنگسار فرهنگی – اجتماعی شود).
اما خوشبختانه دنیا در حال تغییر است. زهرا (مطمئنم مانند بسیاری از دختران دیگر) یکی از مهمترین قدم ها را در این راه برداشته. قدمی که امیدوارم راه را برای تمام زنان دیگری که قربانی این دسیسه های رنگارنگ می شوند باز کند تا جرئت کنند تا در همان جائی که زمین خوردند بلند شوند و با افتخار و سربلندی حیثیت خود را دوباره احیاء کنند و جلو روند، موقعیت را تغییر دهند و آرزوهای جدیدی کنند. در این میان مسلما عده ای ناراحت خواهند شد و حمله خواهند کرد. اما آنچه مهم است و داستان “بزش را بکش” را تغییر می دهد بسیاری از کامنت هایی است که در پای این نوشته ها یافت می شود و یادآوری می کنند که دیدگاه مردم ما در حال تغییر است.
در یکی از کامنت هایی که خواندم (متاسفانه یاد داشت نکردم) عزیزی فکر می کنم به نقل از مولانا خطاب به یکی از این دوستان نوشته بود:
فروشدن جو بدیدی، بر آمدن بنگر - غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد.

قهرمانی به نام ارغوان رضائی

ارغوان رضائی یکی از امید های تنیس بانوان فرانسه است. دختری است با اصالت ایرانی 20 ساله، زیبا و بسیار با استعداد با خانواده ای که تمام وقت و زندگی شان را برای موفقیت وی گذاشته اند. اما وقتی این فیلم را می بینی و نحوه زندگی وی و خانواده اش را دلت آشوب می شود. همه چیز در تحت فرماندهی پدری است مستبد که تمام فکر و ذکرش شاید موفقیت دخترش باشد اما سخت دیکتاتور است و از دخترش تمام توانش را طلب می کند و از آن بدتر او را در شرایطی نگاه می دارد که واقعا جای سوال دارد.
ارغوان حق پرواز با هواپیما و سکونت در هتل را در زمان مسابقه های خود ندارد چون می بایستی با پدر و مادر خود همراه باشد و به گفته آنها نمی شود سه نفری با هواپیما سفر کنند و به هتل بروند بنابراین همه با هم با یک وانت کهنه تمام اروپا را طی می کنند و ارغوان شب های مسابقه را در وانت در کنار پدر و مادر خود می خوابد ! این زندگی یک دختر قهرمان ایرانی است که حالا هم که از ایران به دور است و امکان قهرمانی برایش موجود است گرفتار پدر و مادری شده که هیچ اهمیتی به آسایش تن و روان وی نمی دهند تا مبادا ارغوان “آمبورژازه” شود و یادش برود که زندگی سخت چیست…
به راستی پدر و مادرش (که به نظر می آید زن کاملا تسلیمی باشد در برابر خواسته های پدر) از خواسته ها و جوانی دختر قهرمانشان چه می دانند که چنین وی را سرسختانه به کار می گیرند؟ فکر می کردم اگر ارغوان بخواهد دمی بیاساید لحظه ای تنها با خودش باشد و در اتاق خودش به سر برد ؛ دوست پسری داشته باشد و یا با دوستانش جوانی کند و یا با این همه پولی که برنده آن شده است در شرایطی انسانی تر و راحت تر زندگی کند چه باید بکند؟ نمی دانم زندگی شخصی اش چگونه است اما به نظر نمی آید که در امور شخصی خودش هم آزادی نسبی داشته باشد آنهم در فرانسه و آنهم به عنوان یک قهرمان
براستی چگونه می توان تمام زندگی را در یک وانت به سر برد و هر روز در بزرگترین مسابقه های دنیا شرکت کرد و هرگز در هتلی (همانند تمام قهرمانان دیگر) سر راحت را بالش نگذاشت. زمانی که ارغوان را در زمین تنیس می بینید فکر می کنید به چه زندگی باید داشته باشد. اما لطفا این فیلم را ببینید. نمی دانم با این همه پولی که امسال برده است خانواده اش چه می کند؟ شاید برای روز مبادا سرمایه گذاری می کند. اما یک قهرمان، یک هنرمند؛ و یا یک دانشمند هر کسی که قرار است با تمام دنیا وارد رقابت شود لازم است در زندگی اش کمی آرامش داشته باشد به خصوص وقتی با عرق جبین پول در می آورد.
این دختر 20 ساله به نظر می رسد که علی رغم تمام استعدادش هیچ گونه حقی هنوز بر آنچه به دست می آورد ندارد. دلم برای ارغوان این ستاره ایرانی تنیس فرانسه واقعا سوخت. چهره اش خسته از این همه فشار است. اصلا خوشحالی در صورتش نیست مگرهنگام بازی که چهره اش باز می شود. زمانی که به هیچ چیز دیگری جز زدن توپ فکر نمی کند.
چهره ارغوان و استبداد پدرش مرا به یاد بسیاری از داستان های دختران جوان دیگر ایرانی انداخت. مگر واقعا چه فرق می کند؟ در ایران هم بسیاری از پدرها تنها محض علاقه و محض خاطر اینکه فکر می کنند که خدایند به راستی و عقلشان از همه بهتر می رسد دخترشان را تحت فشار های عجیب و غریبی می گذارند برای این که “خوبی دخترشان را می خواهند” یک روز ازدواج اجباری است ، یک روز دانشگاه رفتن و دکتر شدن اجباری و یک روز دیگر قهرمان شدن است اما همه اینها به چه قیمتی… به قیافه این خانواده نجیب دیکتاتور زده نگاه کنید در اوج موفقیت از صورت هیچ یک خوشبختی و خوشحالی ساطع نمی شود. البته احتمالا سایه احساس افتخار را در صورت پدر و مادر می بینید اما در صورت خواهر و برادر چه می بینید؟
ای کاش پدر و مادرها می فهمیدند که نه این دیکتاتوری به حال بچه هایشان نفع دارد و نه آن روی سکه بی تفاوتی و وادادن و لوس بار آوردن بچه ها. ایرانی ها از قرار تنها این دو الگو را می شناسند و شاید همه بدبختی های ما از ورزشی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی مولود این تربیت غلط باشد. ای کاش همه ما بزرگ می شدیم. هم بچه ها و هم پدر و مادر ها

بنویس تا جوان بمانی

Apply Writing every day. Your skin will be revitalized by its wonderful properties! From the moment you wake, Writing promotes cellular activity. With the very first marks on the blank page, those bags under your eyes fade right away and your skin feels fresh again. by noon, it is in tip-top condition. with its active ingredients, writing reinforces your epidermic structure. At the end of the day, your wrinkles have faded and your features are smooth again.

Fatima Mernissi

 

فاطمه مرنیسی می گوید بنویسید تا جوان بمانید : از فردا شروع کنید. کرم مرطوب کننده را به دور بیندازید، ساعتی زودتر از خواب بلند شوید و با مدادی در دست در برابر کاغذی بنشینید و صبورانه مشغول شوید. با صبر فراوان. ناگهان اتفاق خواهد افتاد. صفحه کاغذ جان می گیرد و مغزتان به کار می افتد، بدنتان انرژی می گیرد و با افکارتان پیش خواهد رفت. از من بشنوید: نوشتن بهترین درمان هر درد و بحران و هر چین و چروکی است. تنها کاری که از عهده نوشتن بر نمی آید جلوگیری از سفید شدن موست. برای این باید حنا استفاده کنید….
اما یاد بگیرید روزی یک ساعت بنویسید. هر چیزی که به فکرتان می رسد. حتی می توانید  به اداره برق نامه بنویسید و بگوید که چراغ برق روبروی خانه تان سوخته است. نمی توانید تصور کنید نوشتن چه تاثیری بر پوستتان خواهد داشت: چین و چروکهای کنار لبتان و اخم بین ابرویتان کم کم از بین خواهد رفت؛ چشم هایتان باز تر خواهد شد و با تمام اینها آرامش درونی خواهد آمد.

در کشور های عربی (ایران جا نماند، مترجم) نوشتن ارزانترین و عمیق ترین نوع کشیدن پوست است. چون در این کشورها همه چیز از رژیم سیاسی گرفته تا آلودگی های ایدئولوژیک و فضای اقتصادی همه دست به دست هم می دهند تا زن را قبل ازاین که زمانش برسد پیر کنند. هفته ای یک بار به او یک شوک عصبی می دهند و ماهی یک بارباعث یک حمله قلبی می شوند. همه با هم کاری می کنند که از بیست و پنج سالگی موهایش سفید شود و بعد از بیست سالگی حداقل سالی پنج چین و چروک به چین هایش اضافه شود.

می پرسید چگونه می توان هیولاهای اطرافمان را که احتمالا به شکل دوست و همکار و خادمین و غیره هستند را وادار به خواندن نوشته های خود کنیم؟ خوب نوشتن از هر معجون جوانی کارساز تر است ، چون باید اول خودمان را تغییر دهیم. جلب توجه دیگران اغلب تنها از طریق این تغییر و تحول است که صورت می گیرد. برای مثال باید باور کنیم که آنچه که می نویسیم مهم است و هر قدر هم که فکر کنید که آسیب پذیر و نا امن و شکننده باشید اما باید باور کنید که درون تان احتمالا یک شعله ای می سوزد که می ارزد به آن نگاه کنیم. اگر می خواهید که آدم ها دیگر هیولا نباشند وبه محض این که دهانتان را بازمی کنید تا مسئله جالب و مسلما استثنائی را به زبان آورید به شما حمله نکنند؛ باید یاد بگیرید در وضعیت یک بوکسر قرار بگیرید. سالها طول کشید تا من یاد گرفتم…

تکه هایی از نوشته جامعه شناس محبوم فاطمه مرنیسی

Writing is better than a face-lift
Fatima Mernissi : Women’s rebellion & Islamic Memory

این وبلاگ جدیدم در ادامه Second self در بلاگ سپات است که فعلا غضب شده است. هر چند که فعلا خیلی در حال و هوای وبلاگ نویسی نیستم ولی برای روز مبادا