Second Self 2

This is the Second version of my "Second Self",

آرشیو برای Uncategorized

یک یادداشت قدیمی برای همین طوری، الکی ، بعد از مدتها…

نمی دانم بعد از این همه مدت آیا خیال دوباره وبلاگ نوشتن خواهم داشت یا نه. بازگشت به عادات قدیمی کار آسانی نیست ولی خدا را چه دیدی هر چیزی ممکن است . فعلا این یادداشت قدیمی را درچکنویس وبلاگم پیدا کردم که متعلق است به دو سال پیش.نمی دانم چرا آن زمان روی وبلاگم نگذاشتم به هر حال به  یاد آن روزها واین هم وطن خیابان نشین وست وودی  وبلاگم را بعد از دو سال آپ دیت می کنم تا  وبلاگم یک تکان کوچکی بخورد خدا را چه دیدی. به قول یک بابائی در پاریس که به هر دختری می رسید می گفت

Viens ma chère, on va boir un café, et on verra après!

بیا عزیزم بریم یک قهوه بخوریم بعد ببینیم چه می شود…

و اما داستان لس آنجلس  در سنه 2006 (زمان سلطنت بوش مرحوم)

“  در لس آنجلس محلاتی هستند که می شود گفت که به تصرف ایرانی ها در آمده اند و از قرار هم از محلات خوب لس آنجلس هستند. ایرانی ها هم تا توانسته اند محله را ایرانیزه کرده اند. برای مثال در محله وست وود که یکی از محل های استراتژیک ایرانیان است تا دلتان بخواهد رستوران ایرانی و سوپرمارکت و آرایشگاه و اپیلاسیون و دواخانه و غیره وجود دارد. بنابراین اگر احیانا یک امریکائی هم در این محلات پیدا کنید اغلب همه شان همه پلو و خورشت های ایرانی را از بر اند و ارجحیت های خود را دارند. (یکی از فامیل های ما آمد رفت به داروخانه و پرسید ببخشید شما انگلیسی صحبت می کنید؟؟؟) اما صحبت من این ها نیست. صحبت من راجع به پدیده ای است در این میان کمتر کسی به آن توجه می کند. آنهم پدیده ایرانیان بی خانمان است. یعنی ایرانی هایی که خود خواسته و یا نخواسته در این شهرها و در برخی از محلاتی که ایرانیان زیاد هستند کاملا حاشیه ای زندگی می کنند و زندگی شان چگونه می گذرد خدا می داند. البته خیلی ها هستند که وضعیت زندگی شان واقعا اسفناک است و دیگر نه راه پس دارند و نه راه پیش. خیلی هاشون از آنهائی هستند که به دنبال یک سرزمین موعود که همه توی خانه های گنده زندگی می کنند و ماشین های آن چنانی دارند تمام پل های پشت سرشان را خراب کرده اند و آمده اند و چنان در منجلاب زندگی آنجا گیر افتاده اند که دیگر امید نجاتی ندارند. به هر حال چند بار با این ها برخورد کرده ام  در خیابان و یا در اتوبوس آنهائی که در به اصطلاح مسافرخانه های محقری زندگی می کنند و انهائی که رسما خیابان نشین هستند. البته “هملس” و یا بی خانمان ها یک پدیده بسیار رایج در امریکا و اروپاست. اما انتظار نداری که یک ایرانی را بین اینها ببینی. حالا داستان ما راجع به یکی از این هاست که از اون های دیگه وضعش و اقلا روحیه اش خیلی بهتر بود. این آقای بی خانمان  مرد نسبتا جوانی  شاید حدود چهل ساله بود  که کنار سوپر مارکت توچال و یا سوپر جردن وست وود می نشیند و هر که رد می شود  می گوید “هی خانم ، آقا ببخشید چینج (پول خورد) دارین؟ من هم همیشه انقدر شرمنده می شدم که یک هم وطنم کنار خیابان نشسته که همیشه حداقل 3-4 دلار بهش می دادم. چند بار ازش پرسیدم آخه چرا اینجا نشستین همیشه جوابی در مایه های “به شما چه مربوط” بهم می داد. امروز(یعنی آنروز)  بعد از دو سه هفته ای دیدم باز همان جا نشسته این بار دیگه از دور باهام بای بای کرد که بروم بهش چینجش را بدهم.. من هم بر طبق وظیفه چهار دلارم را در آوردم و بهش دادم. دیگه تشکر هم خیلی نکرد (خوب فکر می کرد سهم اش را دارد می گیرد و دیگه تشکر نداشت) گفت امروز حالتون چطوره !! (از این سئوال امریکائی تر نمی شود) پیش خودم گفتم خوبه می تونم تحقیقاتم را شروع کنم ! گفتم آخر نگفتین چرا آخه میاین تو خیابان میشینین. ماشالله جوونین چرا کار نمی کنین. گفت ای خانم مگه نشنیدین دور از جون شما “کار مال خره” ! چشهام گرد شد گفتم خوب آخه به هر حال باید زندگی کرد دیگه حالا مال خر باشه یا مال آدم به هر حال باید کار کرد و یه سقفی داشت. گفت نه بابا حوصله داری ها. حالا اگر یه کار درست و حسابی بود یه چیزی،  به آدم یه کارهایی پیشنهاد می کنن که آدم کسر شانش می شه. گفتم به هر حال هر کاری بکنین  بهتره از این که توی خیابون زندگی کنین.  گفت نه بابا این جورهام نیست. اقلا این طوری کلی سفر هم می کنم!! (حالا صبر کنین کجاشو دیدین !) گفتم عالیه  کجا می رین. گفت تا به حال هاوائی رفتم، آتلانتا رفتم و دوهفته پیش هم لاس وگاس بودم خیلی توپ بود!! (ای بابا ما رو باش به کی ها کرور کرور پول می دیم از فکر اینکه  نون شب ندارن.) گفتم یعنی می رین لاس وگاس قمار می کنین؟ گفت آره آخه می دونین شانسم خیلی خوبه بعضی وقتها کلی می برم و یکی دو هزار دلار در می آرم و یک مدتی روزگارم این جوری میگذره تا دوباره پولهام ته می کشه و برمی گردم سر کارم!! ما ایرانی ها هر کاریمون بکنند شازده گدا هستیم یعنی هیچ کاره هم باشیم به هر حال شازدگی خودمان را حفظ می کنیم از موقعی که یادم هست همین بوده که هست. … 

فعلا عرضی نبود تا ببینیم چه می شود.

لطفا بزش را بکش

این داستان را قبلا در ارتباط با یک داستان دیگر نوشته بودم اما آن داستان کهنه شد. اما این داستان هنوز کاملا جدید است بنابراین تنها به همین اکتفا کنید و به هر داستان دیگری هم می توانید بچسبانیدش
دو سه سال بعد از انقلاب بود که در پاریس هنرمندی را دیدم پاک باخته و در به در. بعد از انقلاب به علت انواع و اقسام تهمت ها و توهین ها از ایران گریخته بود ومدتی بود که آواره و سردرگم در پاریس می چرخید و کاسه چکنم به دست گرفته بود. من که در آن زمان غرق در شور و شر انقلاب بودم و نفس کشیدنم انگار با ریتم انقلاب یکی شده بود کاملا چشم بر حاشیه ای شدن و حذف تقریبا کامل هنرمندانی که آن ها را جرثومه های فساد می نامیدند بسته بودم و فکر می کردم “حقشان بود”. بنابراین در برابر این هنرمند پاک باخته که قرار گرفتم با نگاه و لبخندی تحقیر آمیز از وی استقبال کردم. در شور و شر داستان های انقلاب او داستانی (به اصطلاح جکی) تعریف کرد که احساس بدی به همه ما دست داد و من بدنم لرزید و به شدت به وی حمله کردم که چگونه جرئت می کنید چنین هجویاتی بگویید؟! ما ایرانی ها بهترین آدم های دنیا هستیم. این داستان را شما از روی بغض و کینه ای که به انقلاب دارید می گویید. او لبخندی تحویلم داد و گفت صبر کن کم کم خواهی فهمید. و حالا دارم هر روز بیشتر می بینم که حق با او بود. داستانش چنین بود:
روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت
مدتها رفت و رفت… تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه ! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش !

و حکایت ادامه دارد…

قهرمانی به نام ارغوان رضائی

ارغوان رضائی یکی از امید های تنیس بانوان فرانسه است. دختری است با اصالت ایرانی 20 ساله، زیبا و بسیار با استعداد با خانواده ای که تمام وقت و زندگی شان را برای موفقیت وی گذاشته اند. اما وقتی این فیلم را می بینی و نحوه زندگی وی و خانواده اش را دلت آشوب می شود. همه چیز در تحت فرماندهی پدری است مستبد که تمام فکر و ذکرش شاید موفقیت دخترش باشد اما سخت دیکتاتور است و از دخترش تمام توانش را طلب می کند و از آن بدتر او را در شرایطی نگاه می دارد که واقعا جای سوال دارد.
ارغوان حق پرواز با هواپیما و سکونت در هتل را در زمان مسابقه های خود ندارد چون می بایستی با پدر و مادر خود همراه باشد و به گفته آنها نمی شود سه نفری با هواپیما سفر کنند و به هتل بروند بنابراین همه با هم با یک وانت کهنه تمام اروپا را طی می کنند و ارغوان شب های مسابقه را در وانت در کنار پدر و مادر خود می خوابد ! این زندگی یک دختر قهرمان ایرانی است که حالا هم که از ایران به دور است و امکان قهرمانی برایش موجود است گرفتار پدر و مادری شده که هیچ اهمیتی به آسایش تن و روان وی نمی دهند تا مبادا ارغوان “آمبورژازه” شود و یادش برود که زندگی سخت چیست…
به راستی پدر و مادرش (که به نظر می آید زن کاملا تسلیمی باشد در برابر خواسته های پدر) از خواسته ها و جوانی دختر قهرمانشان چه می دانند که چنین وی را سرسختانه به کار می گیرند؟ فکر می کردم اگر ارغوان بخواهد دمی بیاساید لحظه ای تنها با خودش باشد و در اتاق خودش به سر برد ؛ دوست پسری داشته باشد و یا با دوستانش جوانی کند و یا با این همه پولی که برنده آن شده است در شرایطی انسانی تر و راحت تر زندگی کند چه باید بکند؟ نمی دانم زندگی شخصی اش چگونه است اما به نظر نمی آید که در امور شخصی خودش هم آزادی نسبی داشته باشد آنهم در فرانسه و آنهم به عنوان یک قهرمان
براستی چگونه می توان تمام زندگی را در یک وانت به سر برد و هر روز در بزرگترین مسابقه های دنیا شرکت کرد و هرگز در هتلی (همانند تمام قهرمانان دیگر) سر راحت را بالش نگذاشت. زمانی که ارغوان را در زمین تنیس می بینید فکر می کنید به چه زندگی باید داشته باشد. اما لطفا این فیلم را ببینید. نمی دانم با این همه پولی که امسال برده است خانواده اش چه می کند؟ شاید برای روز مبادا سرمایه گذاری می کند. اما یک قهرمان، یک هنرمند؛ و یا یک دانشمند هر کسی که قرار است با تمام دنیا وارد رقابت شود لازم است در زندگی اش کمی آرامش داشته باشد به خصوص وقتی با عرق جبین پول در می آورد.
این دختر 20 ساله به نظر می رسد که علی رغم تمام استعدادش هیچ گونه حقی هنوز بر آنچه به دست می آورد ندارد. دلم برای ارغوان این ستاره ایرانی تنیس فرانسه واقعا سوخت. چهره اش خسته از این همه فشار است. اصلا خوشحالی در صورتش نیست مگرهنگام بازی که چهره اش باز می شود. زمانی که به هیچ چیز دیگری جز زدن توپ فکر نمی کند.
چهره ارغوان و استبداد پدرش مرا به یاد بسیاری از داستان های دختران جوان دیگر ایرانی انداخت. مگر واقعا چه فرق می کند؟ در ایران هم بسیاری از پدرها تنها محض علاقه و محض خاطر اینکه فکر می کنند که خدایند به راستی و عقلشان از همه بهتر می رسد دخترشان را تحت فشار های عجیب و غریبی می گذارند برای این که “خوبی دخترشان را می خواهند” یک روز ازدواج اجباری است ، یک روز دانشگاه رفتن و دکتر شدن اجباری و یک روز دیگر قهرمان شدن است اما همه اینها به چه قیمتی… به قیافه این خانواده نجیب دیکتاتور زده نگاه کنید در اوج موفقیت از صورت هیچ یک خوشبختی و خوشحالی ساطع نمی شود. البته احتمالا سایه احساس افتخار را در صورت پدر و مادر می بینید اما در صورت خواهر و برادر چه می بینید؟
ای کاش پدر و مادرها می فهمیدند که نه این دیکتاتوری به حال بچه هایشان نفع دارد و نه آن روی سکه بی تفاوتی و وادادن و لوس بار آوردن بچه ها. ایرانی ها از قرار تنها این دو الگو را می شناسند و شاید همه بدبختی های ما از ورزشی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی مولود این تربیت غلط باشد. ای کاش همه ما بزرگ می شدیم. هم بچه ها و هم پدر و مادر ها

بنویس تا جوان بمانی

Apply Writing every day. Your skin will be revitalized by its wonderful properties! From the moment you wake, Writing promotes cellular activity. With the very first marks on the blank page, those bags under your eyes fade right away and your skin feels fresh again. by noon, it is in tip-top condition. with its active ingredients, writing reinforces your epidermic structure. At the end of the day, your wrinkles have faded and your features are smooth again.

Fatima Mernissi

 

فاطمه مرنیسی می گوید بنویسید تا جوان بمانید : از فردا شروع کنید. کرم مرطوب کننده را به دور بیندازید، ساعتی زودتر از خواب بلند شوید و با مدادی در دست در برابر کاغذی بنشینید و صبورانه مشغول شوید. با صبر فراوان. ناگهان اتفاق خواهد افتاد. صفحه کاغذ جان می گیرد و مغزتان به کار می افتد، بدنتان انرژی می گیرد و با افکارتان پیش خواهد رفت. از من بشنوید: نوشتن بهترین درمان هر درد و بحران و هر چین و چروکی است. تنها کاری که از عهده نوشتن بر نمی آید جلوگیری از سفید شدن موست. برای این باید حنا استفاده کنید….
اما یاد بگیرید روزی یک ساعت بنویسید. هر چیزی که به فکرتان می رسد. حتی می توانید  به اداره برق نامه بنویسید و بگوید که چراغ برق روبروی خانه تان سوخته است. نمی توانید تصور کنید نوشتن چه تاثیری بر پوستتان خواهد داشت: چین و چروکهای کنار لبتان و اخم بین ابرویتان کم کم از بین خواهد رفت؛ چشم هایتان باز تر خواهد شد و با تمام اینها آرامش درونی خواهد آمد.

در کشور های عربی (ایران جا نماند، مترجم) نوشتن ارزانترین و عمیق ترین نوع کشیدن پوست است. چون در این کشورها همه چیز از رژیم سیاسی گرفته تا آلودگی های ایدئولوژیک و فضای اقتصادی همه دست به دست هم می دهند تا زن را قبل ازاین که زمانش برسد پیر کنند. هفته ای یک بار به او یک شوک عصبی می دهند و ماهی یک بارباعث یک حمله قلبی می شوند. همه با هم کاری می کنند که از بیست و پنج سالگی موهایش سفید شود و بعد از بیست سالگی حداقل سالی پنج چین و چروک به چین هایش اضافه شود.

می پرسید چگونه می توان هیولاهای اطرافمان را که احتمالا به شکل دوست و همکار و خادمین و غیره هستند را وادار به خواندن نوشته های خود کنیم؟ خوب نوشتن از هر معجون جوانی کارساز تر است ، چون باید اول خودمان را تغییر دهیم. جلب توجه دیگران اغلب تنها از طریق این تغییر و تحول است که صورت می گیرد. برای مثال باید باور کنیم که آنچه که می نویسیم مهم است و هر قدر هم که فکر کنید که آسیب پذیر و نا امن و شکننده باشید اما باید باور کنید که درون تان احتمالا یک شعله ای می سوزد که می ارزد به آن نگاه کنیم. اگر می خواهید که آدم ها دیگر هیولا نباشند وبه محض این که دهانتان را بازمی کنید تا مسئله جالب و مسلما استثنائی را به زبان آورید به شما حمله نکنند؛ باید یاد بگیرید در وضعیت یک بوکسر قرار بگیرید. سالها طول کشید تا من یاد گرفتم…

تکه هایی از نوشته جامعه شناس محبوم فاطمه مرنیسی

Writing is better than a face-lift
Fatima Mernissi : Women’s rebellion & Islamic Memory

این وبلاگ جدیدم در ادامه Second self در بلاگ سپات است که فعلا غضب شده است. هر چند که فعلا خیلی در حال و هوای وبلاگ نویسی نیستم ولی برای روز مبادا